ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ

سه محصول در یک بسته Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شنبه 29 تیر ماه سال 1387

نمیدونم فردا قراره چه اتفاقی بیفتاده؟؟؟!!!...

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و کجا تموم...

نمیدونم محبت کی رو باید جدی بگیرم و محبت دیگری رو نه!!!

نمیدونم چه کسی راست میگه...

نمیدونم دیگه کجا باید دفتر خاطراتم رو پنهان کنم؟؟؟!!!

نمیدونم به کی بگم که...

نمیدونم چه کسی حرفم را از اعماق وجودش می شنوه و باور میکنه...

نمیدونم کی تو دوستی قراره تا آخر راه معرفت داشته باشه...

نمیدونم چرا همه فقط منتظرند که من ازشون سراغی بیگرم؟؟؟!!!

نمیدونم....واقعا نمیدونم...

نمیدونم وقتی یه نفر بهم میگه که دوستم داره چی بهش بگم؟؟؟

نمیدونم چه جوری جلوی احساستم رو بگیرم؟؟؟!!!...

نمیدونم چه جوری باید آدمای خوب و بد رو از هم جدا کنم؟؟؟

نمیدونم دیگه چه کاری انجام بدم تا زندگی کمی به من هم لبخند بزنه...

میدونی دردسر های زندگیم از کجا شروع شد؟؟؟

8سالم بود هنوز معنی بعضی از حرف ها رو نمیدونستم,هنوز معنی بعضی از کارهارو نمیتونستم حس کنم....

هنوز همه ی دندانهایم نیفتاده بود...هنوز وقتی می خندیدم مامانم قربونم میرفت و میگفت خیلی خوردنی شدیا عشق من...هنوز عاشق این بودم که صبح ها موهایم رو دو گوشی ببندم و زود برم بیرون تا سر کوچه با مهسا و نگار و محبت منتظر سرویس کرم رنگ مدرسه ی رازی باشیم...

از اون موقع زندگیم مثل زندگی یه دختر 20 ساله بود...همون سختی ها و همون خوشی ها...

نمیتونستم بعضی از مشکلات رو درک کنم....

نمیخوام زیاد بگم که چی شد اما هرچی شد زودتر بزرگم کرد,هرچقدر دیرتر میگذشت انگار زودتر بزرگ میشدم...

.

.

.

تا الان...!!!بازم هست...بازم مشکل دارم حتی بیشتر هم شده...!!!

اما سعی میکنم تا باهاش کنار بیام سعی میکنم تا بتونم موفق بشم...من از پس مشکلاتم بر میام....قول میدم...نه به شما ها...به خودم قول میدم تا هرچیزی که باعث کندی حرکتم میشه نابود کنم...

میدونم که اگه الان بیماری عشق تو وجودم نبود خیلی جلوتر بودم اما از امشب تصمیم گرفتم که اون رو از کارهای دیگرم بیرون کنم...

فقط به کمی تنهایی نیاز دارم...فقــــــــــــــــــــط

خیلی دوستون دارم...

یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387

کلمه ی اتنظار مغزم رو آشفته میکنه...

همه ی آدم ها تو زیندگیشون  منتظر یه چیزی هستن...!!!

من هم منتظرم...منتظر اینکه یه اتفاقی بیفته تا زندگیم رو از این رو به اون رو کنه....!!!

خستگی تا حالا باعث شده که فاصله رو به دوست داشتن و ادامه راه ترجیح بدی؟؟؟

من یه کسی هستم که با همه فرق دارم...من منتظری هستم که همه فکر میکنند تو رویام...

من دختری هستم با افکاری روشن...دختری که رویاهاش رو هدایت میکنه...دختری که هر شب توی یه دفتر نارنجی آرزوهاشو می نویسه...دختری که هنوز اعتقاد داره دوستی مقدس تر از همه چیز در دنیاست...دختری که هنوز تا یه آهنگ غمگین گوش میده گریه میکنه و یاد اون روزای شیرین زندگیش می افته...دختری که تا حالا مزه ی کلمه ی شانس رو نچشیده....دختری که عاشق که همه کس و همه چیز هست...و فکر میکنه که همه عین خودشن و...دختری که تا حالا کسی مثل اون طعم اتفاق سخت جدایی رو نچشیده...دختری که هنوز دنبال دوستی مثل دوستی های دوران دبستانش است...دختری که هنوز تو رویا با اون حرف میزنه...دختری که دوست داره واسه یه لحظه خدا باشه و دروغ گویی رو برداره...دختری که هنوز حالش ار اینکه تا با یه پسر چت میکنه و  بهش پیشنهاد دوستی میده بهم میخوره...دختری که دختری که هنوز عاشق پیاده روی تو روز بارونیه...دختری که دوست داره بره تنها روی کوه و فریاد بزنه و بپرسه آخه چرا؟؟؟...دختری که هنوز شبای پر ستاره با ستاره ها حرف میزنه و از ستاره ها میخواد که پیغامشو برای اون ببره...دختری که هنوز یه علامت سوال توی ذهنش هست...دختری که هنوز وقتی به کسی میگه اونروز گریه کردم,اون بهش میگه مگه تو هم گریه میکنی...دختری که هنوز روش نمیشه به طرف مقابلش بگه که دوستش داره...دختری که هنوز وقتی روز تولدش کیک رو میارن موقع فوت کردن شمع ها آرزوش همونیه که سالهاست بوده...دختری که هنوز...

دختری که هنوز احساس داره و زندست...

دختری که هنوز نمرده!!!...چرا هیچ کس باور نمیکنه که من هنوز وجود دارم...چرا باور نمیکنن که هنوز دختری به نام نگین وجود داره...دختری که هنوز حاضره زندگیشو بده و برای یکبار هم که شده برگرده به اون زمانی که الان 8سال است منتظرشه...!!!

به خدا من وجود دارم ولی کیه که حاضره صدام رو بشنوه؟؟؟!!!...

فقط کمی خستم...از اینکه تو همه چی شکست خوردم و خودم رو باختم...

فقط میخوام که کمی برای خودم زندگی کنم برای خودم و بس...!!!!!!!!!!

"از انتظار بدم میاد,از اینکه بشینم یه گوشه و مثل بقیه منتظر باشم...

پس میرم سراغش...

هر کدوم که شد:زندگی یا مرگ...."

 

دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387

امسال قراره که مدرسه ام عوض بشه!!!

خیلی ناراحتم٬خیلی....

قراره از دوستانم٬معلمهایم٬...جدا بشم!!!

از الان دلم واسه تخته ی کلاسمون تنگ شده...واسه زمانی که می رفتیم اردو و با گچ های صورتی٬سفید٬زرد و آبی روی تخته جمله های عاشقانه می نوشتیم...

واسه زمانی که آلوچه می گرفتیم و می ریختیم روی همدیگه....!!!

واسه اون موقع ها که سر زنگ فیزیک همه با ادب تمام می شستیم و سر زنگ ادبیات و ریاضی کلاس رو هوا بود...

واسه گریه های افسانه و کیمیا بابت نمره های ۱۵٬۱۶...

واسه خنده های خودم با یاس و پرستو و صبا و افسانه بابت موضوع های چرت و پرت!!!

واسه زمانی که سر زنگ کلاس ها با مهسا پاستیل می خوردیم و یه بار خانم عباسی مچمون رو گرفت...

واسه اون زمانی که با پرستو شلوارمون رو می کردیم تو جوارابمون و بلند بلند می خندیدیم...

واسه اون روزی که سر زنگ هنر با بچه ها گریم کردیم و خانم سیدنیا دعوامون کرد و از اونجا به بعد هر ترم باهامون بدتر می شد...

واسه ۲۲ آذر که هی به بچه می گفتم کادو یادتون نره و ۲۴ که اومدم مدرسه و بچه بهم نارنگی له شده و قاطی شده با خاک +آدامس خرسی دادن و کلی حالم رو بهم زدن...

واسه زنگهای نماز که که من جوراب بچه ها رو بر میداستم و با یاس مینداختیم تو یقه ی بچه های دیگه و آخر سر زنگ نماز رو دو در می کردیم و میرفتیم تو کلاس...

واسه دلشوری های زمانی که مقنعه ی یکدوممون گم میشد یا درس نخونده بودیم...!!!

واسه زمانی که با نقش بازی کردن سر دلدرد کلاس ریاضی رو دو در کردم...!!!و هفته ی بعد ریاضیم شد ۱۶...

خیلی خوش میگذشت خیلی...!!!البته اینا همه شیطونیهامون بود...

اصلا دوست ندارم مدرسه ام عوض شه!!!

مخصوصا الان که با الهه توی یک کلاس افتادیم....صبا هم که مونده!!!

همه ی بچه ها دیروز SmS زدن و گفتن که خیلی بی معرفتی که نیومدی...اما اونا هیچی از دلیل رفتن من نمیدونن....

فقط دارم دعا میکنم که یه جوری همین جا بمونم...

خیلی ناراحتم خیلی...

(البته من دبستان نیستم)

 

 

 

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

تازگی ها خیلی حرف پشت سرم در اومده...

خسته شدم همه دارند سعی میکنند که قانع ام کنند اشتباه میکنم.اما من٬من فقط سعی میکنم که به آنها بفهمانم بابا من بزرگ شدم٬بذارید من هم کمی برای خودم تصمیم بگیرم...

همه فکر میکنند که راست میگویند از دوستانم گرفته تا...

هر روز کارم شده برم کلاس و بعد بیام خونه و اینترنت و کمی آهنگ گوش کنم و بعد هم کامل کردن دفتر زندگی ام....

میام یه CD میذارم تو DVD و بلند بلند شروع میکنم با Evanescence خوندن که الهام میاد و CD رو عوض میکند...!!!

تا میام کمی تنها باشم مهمون میاد...

چون که کوچک ترین عضو خونه هستم٬آنا هم خب عین منه دیگه!!!خیلی دوست داره که تنها باشه  اما من وقتی با اونم بهتره٬چون تقریبا اخلاقاش عین منه!!!

دیگه واقعا خسته شدم!از زندگی خسته شدم...

محبت دیگران دیگه برام ارزشی نداره٬فقط کسی رو میخوام که کمی بفهمتم.همه فقط به این فکرند که نصیحت هاشونو به من گوش زد کنند.

از گریه هم دیگه بدم اومده تا می خندمم میگن چقدر می خندی....

میام یه SmS بزنم به الهه میگن تو هم که شده عین...همش گوشیت دستته...

آخه این چه جور زندگییه؟؟؟!!!همه بی معرفت شدن حتی S2...

همه و همه...

چقدر این عشق لعنتی بی موقع به وجود میاد...آخه بد بختیم اینه که نمی تونم فراموشش کنم٬اما نمیخوامم که برام دردسر شه!!!نمی تونم بهش بگم که دوستش دارم...!!!ولی فکر کنم که فهمیده!فکر کنم یه جورایی بهم علاقه منده........

اصلا نمیدونم چرا عاشقش شدم؟!!!ناگهان!!!!دیدم دلمو برده٬چه عشق مسخره ای نه؟؟؟!!!...!!!

دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده... از صبا و آنا و فرگل گرفته تا زهره و یاس و پرستو...!!!قرار شده ۲۳ همدیگرو تو تولد ببینیم...همه دارن لحظه شماری میکنند٬دارم فکر میکنم که چه کاری انجام دهم تا الهه ناراحت نشه!

آخه عاشق محسن افشانی شده٬و تا من + دنیا مسخره اش میکنیم ناراحت میشه و میره...!!!

راستی من سال دیگه ارشد مدرسه هستم...!!!

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا...!!!!!!!!!!!!!!

آخی راحت شدم٬کمی حالم گرفته بود...!!!

ممنونم که اینو خوندید...

جمعه 7 تیر ماه سال 1387

خب٬دوباره در باد قرار گرفتم

و به هر جا که مراببرد٬با او می روم

در آفتاب تابستان می خندم و تن به آب میزنم

تا هنگامی که زنگ ساعتم بیدارم کند.

 

به هوایی سرد بر میگردم

در پی رویاهایم...

 

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

باید دوستش می داشت٬با تمام وجود.باید عشقش را با تمام وجود در چهره خود جا می داد.به آرامی گل سرخی را که در دست داشت٬به او داد٬با خوشحالی شاخه ی گل سرخ را گرفت!

او هم باید عشق را با تمام وجود در نگاهی به او ابراز می داشت.پس به چشمانش نگاه کرد.

عشق٬محبت و دوستی را می دید٬پس گل سرخ را بویید و به آرامی لبخندی زد و رفت!

مجبور بود دوستش بدارد.پس برایش دست تکان داد:

*خداحافظ٬به امید دیدار*

و رفتنش را تا انتهای جاده نظاره گر شد!

ناگهان صدای خشک کارگردان سکوت را شکست:

*کات!٬خیلی خوب بود.عالی بود.یک کم بیشتر حس بگیر*

 

 

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

۲۳/۳/۸۷ یکی از بهترین روز های زندگیم بود

تو خودت میدونی چرا!!!

شاید که باور نکنی ولی اون موقع که داشتیم با هم حرف میزدیم

قلبم داشت از جاش می پرید بیرون

چقدر هیجان زده بودم

مثل همیشه سر وقت اومدی

از هفته پیش همش به فکر خداحافظی با تو بودم

ولی شب قبل هیجانم بیشتر بود

چون قرار بود که فرداش در آغوش بگیرمت

و دوباره صدایت را بشنوم

من یک لحظه در تو گم شدم

هیچ کس به اندازه ی خودم و خدا نمیدونست که چه حسی داشتم

خیلی ازت ممنونم

ولی میدونستم که نباید باهات خداحافظی کنم

پس چطور شد که گفتم:

به رسم همیشگی خداحافظ...

ای کاش...

خداحافظ...خداحافظ...خداحافظ