ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - شهریور 1386

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 شهریور ماه سال 1386

ساعت ۵ بعد از ظهر بود.

من و نگار هم در خیابان دنبال یک اتوبوس می گشتیم.اخه تازه دانشگاه تعطیل شده بود و من ماشینم را به انا قرض داده بودم.

داشت دیرم می شد اخه می خواستم برم تولد عسل.

موبایلم هی زنگ می زد و اسمش می افتاد عسل و من میدونستم که می خواد بگه زود بیا دیگه و به همین دلیل گوشی را برنمی داشتم.

اتوبوس رسی د و من و نگار سوار شدیم.ایستگاه بعدی احساس کردم که باید پیاده شوم و بدون اینکه به نگار بگم از اتوبوس پیاده شدم.

کوچه ی ۲۳ من را به طرف خودش میکشید.من هم می رفتم همچنین ساختمان پ۴۲من را به طرف خودش می کشید.ارام درب را باز کردم و به داخل خانه قدم نهادم.همه جا را تار عنکبوت ها تعطیل کرده بودند.همینطور که می رفتم صدایی را حس کردم که از من درخواست کمک میکرد.

اخه کی توی این خرابه زندگی میکنه؟؟؟
رفتم سمت اتاق روی درش نوشته بود اتاق سارا ورود ممنوع!و یک نقاشی هم زیر اسمش زده بود.در را باز کردم اما هرچه گشتم کسی در انجا نبود اومدم که برم اما دوباره صدایی از من درخواست کمک کرد این دفعه صدا از زیر درز پنجره امده بود.رفتم جلو و دیدم برگی در بین پنجره و ایوان گیر کرده.ارام درب پنجره را باز کردم اما نرفت و ماند.

خیلی متعجب برش داشتم و یکهو صدایی دوباره گفت ممنون.

حیرت زده برگشتم اما کسی نبود.

تازه فهمیدم که برگه بود.

گفتم خواهش میکنم.اما تو نمیخوای بری؟؟؟

اون گفت:که نه.تو دستات گرمه؛مهربونه؛لطافت داره؛...و من همین جا در کنار تو می مانم و نمی روم.

من و برگ با هم رفتیم به باغ پشتی خانه و  اون داستان کودکیش را برای من تعریف کرد و به من گفت که همان دوچرخه ای که این را از مادرش جدا کرده سارا بوده و اون ۵ سال است که در بین پنجره و ایوان گیر کرده چون سارا و خانواده اش از اینجا رفته اند.

الان ۱۰ سال از دانشگاه من میگذرد و من دارم سوار ماشین میشوم ات این دفعه به خانه ی عسل برسم.و به یاد کوچه ی ۲۳ از ماشین پیاده میشوم و به سمت خانه ی فرگل با پای پیاده حرکت میکنم البته برگ پاییزی هم در کیفم است...

دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386

من در اول پاییز زاده شدم و در اغوش مادرم با اواز زیبای باران جان گرفتم و از قطرات الماس شکل باران که در پرتو خورشید همچون دریا بودند نوشیدم و مثل یک نوزاد ادمیزاد ارام ارام بزرگ شدم.

من در اغوش مادرم تک ترین و جوانترین بودم اما حیف که...

من در ریشه های مادرم و در زیر خاک زندگی میکردم ولی حیف شد که به دنیا امدم و با دنیایی همچون اسمان و پرندگان و... اشنا شدم کاش هیچ وقت به دنیا نمی امدم و در اغوش مادرم جان نمی گرفتم کاش همیشه در میان دست های زیبا ولی شکسته مادرم نمی بودم تا غم رنج های نگهداری لانه ی سنگین ان پرنده را ببینم کاش و کاش...

ولی افسوس که دستهای شکسته ی مادرم را دیدم و یا رنج هایش زندگی را گذراندم و با ان پرنده هم نشین شدم  ولی وقتی از نگاه مادرم به خودم می نگرم میبینم هیچ وقت برایش کاری نکرده ام بلکه همیشه باری بوده ام بر نوک انگشتانش و همیشه به غیر از دلواپسی و نگرانی برایش نگذاشته ام.

یادم است شبی در تاریکی پارک با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم و من نگران از رهایی مادرم و مادرم نگران از جدایی من.

ولی یکهو در برابر رعد و برق ما را به اغوش خود فشرد و نگذاشت حتی یکی از ما بیفتد.

ولی من که در دست بی حس مادرم زندگی میکردم در مرز افتادن از دست های مادرم بودم که یکهو مثل سرعت نور بازگشتم در اغوش مادرم وقتی دور و برم را نگاه کردم جز زمین که پر از برگ نارنجی شده بود چیزی را ندیدم و غم را در بدن نازک شکل خود جای دادم و مادرم با بوسه ای از لطافت و نرمی برگهایش من را ارام کرد و من هنوز از شدت ترس بدنم می لرزید.ولی این دوران هم گذشت.

و اما صبحی دیگر پرنده ای بر روی دل پاک من خاشاک اش را گذاشت و اما در روز ۲۳/۹/۸۵ من با صدای وحشتناک رعد و برق و قطرات باران که بر زمین می خورد بیدار شدم و دیدم که دیگر مادرم توانایی اینکه مرا به اغوش بکشد را ندارد زیرا من دیگر به زمین افتاده بودم.و در روز ۲۴/۹/۸۵ با صدای رکاب زدن پاهای دختری بر روی دوچرخه اش از خواب برخیزیدم و دیدم که به چرخهایش چسبیده ام و دیگر نمی توانم از نفس باران استفاده کنم.

اینم از داستان زندگی یک برگ تنها در یکی از روز های پاییز.

(اینم انشام بوددددددد)

جمعه 23 شهریور ماه سال 1386

اون یک کمد دیواری قهوه ای.سالهاست که اینجاست حدود ۱۱ سال.

توی کمد دیواری بزرگ است؛خیلی بزرگ طوری که به اندازه ی ۱۰ نفر چاق با هم درش جا میشوند.ولی یک بدی داره اونم اینه که درش خیلی به هنگام هر باز و بسته کردن قیژ قیژ صدا میدهد.

اون ترستاک است اخه توش خیلی تاریکه.و من از اون به عنوان یک کمد دیواری بیخودی استفاده میکنم.

امیلی!امیلی!

بله مامان؟!

وقته خوابته عزیزم.

من یک کمد دیواریه قهوه ای رنگ هستم؛که سالهاست در کنار این خانواده زندگی میکنم.

من تنها در این خانه نیستم؛بلکه کمدهای دیگری هم هستند اما انها پر استفاده اند ولی من...

من سنم بالاست یعنی فکر کنم که به جای پدربزرگ امیلی هستم.

من امیلی را خیلی دوست دارم ولی اون علاقه ی زیادی به من نداره چون اون فکر میکنه که من واقعا ترسناک هستم ولی هیچ وقت نخواسته که من را باور کنه و برای یکبار هم که شده قلب من را پیدا کند.

اون از من به عنوان یک کمد بیخودی یعنی کمدی که درش لباس های کهنه و اسباب بازی های خرابه است استفاده میکنه.

اون هر وقت در من را باز میکند شروع به غر زدن میکند که چرا این کمد اینجاست اگر الان نبود من نقاشی هایم را می زدم و یا تابلو یا قاب عکس هایم را میگذاشتم و بعد درب من را با هزار تا مشت و لگد میبندد.اخه یکی نیست که بگه بابا چرا درب من را اینطوری می بندی؟

بعدم که میگه درش صدا میده.خب تقصیر خودت است دیگه!!!

ولی با تمام اینها باید بگم که من قرار است به زودی از اینجا بروم.

یعنی بروم به خانه ی زباله ها شاید این سرنوشت صلاح من و امیلی باشه.

البته امیدوارم که اینگونه باشد که پدر و مادر امیلی همیشه به نفع اون کار میکنند.

                                          پس فعلا شب بخیر امیلی...

اینم یکی دیگه از انشاهام بودددددددددد.که اوال شد.البته برای دبستانه

پنجشنبه 22 شهریور ماه سال 1386

یاد گرفته ام که فرصت ها هرگز از بین نمی روند؛

بلکه انچه را که من از دست میدهم؛دیگری به دست خواهد اورد.

که تا زمانی که عاشق نشده ام هیچ گاه کامل نخواهم بود.

که اگر در وجود خود به تلخی ها پناه دهید؛

خوشی ها در وجود دیگری پناه خواهند گرفت.

که هر قدر زمان کمتری داشته باشم؛

کار های بیشتری را انجام خواهم داد.

که کاش توانسته بودم که پیش از مرگ پدرم؛

تنها یک بار دیگر به او بگویم چقدر دوستش دارم...

چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386

دیروز تیری در اسمان رها کردم.

تیرم بر سینه ی ابری نشست که ارام می گذشت.

ابر از اسمان افتاد و روی ساحل جان داد.

دیگر هرگز تیری رها نخواهم کرد.

 

غم انگیز ترین صحنه ای که در عمرم دیدم

دارکوبی بود که بر درخت پلاستیکی نوک می زد.

دارکوب نگاهی به من کرد و گفت:دوست من!درخت هم درخت قدیمی!.

 

می خواهم بخوابم.

خدایا مرا ببخش!

و اگر در خواب مردم

تمام اسباب بازیهایم را بشکن؛

تا بچه ی دیگری از ان ها استفاده نکند.امین!

 

مادر بزرگ؛تاب را فرستاد.

خدا نسیم را.

تکان دادن تاب هم با خودم.

حالا درخت را چه کسی می اورد؟!

 

پوست من گندم گون است؛

سفید و زرد و صورتی است.

چشمهایم سبز و ابی و خاکستری است؛

شبها نارنجی هم میشود.

موهایم بور و بلوطی و خرمایی است.

وقتی خیس است به نقره ای هم میزند.

اما در قلبم رنگ هایی است؛که هیچکس تا کنون نساخته است.!!!

 

 

 

سه شنبه 20 شهریور ماه سال 1386

هنوز صبح نشده.باد ارام از کوچه های باریک ذهنم میگذرد.

 

صدای هیچ نفسی شنیده نمیشود.

 

گرمی بستر را رها می کنم تا روحم و اندیشه هایم همه یکی شوند تا دلم

 از تیرگی دراید.

 

شب است!

 

زمین در نگاهم کوچک است به اسمان می نگرم به سوی تویی که مظهر تنهایی هستی.

 

اوازی از تو بگوش می رسد و نامت را در قلبم می لغزاند و در دلم فریاد می زند.

 

اکنون وجودت لازم است.نه!هر لحظه وجودت لازم است.

 

خودت می دانی که جاودان ترینی.شب است!از دور ترین نقاط صدایت را میشنوم ای

عنصر بدیع هستی.

 

انقدر زیبایی که فقط میخواهم نگاهت کنم.تا به تو برسم خودت و فقط خودت.

 

دست به سوی اسمان بر میدارم تا با نگاهم بزرگترین حقایق دلم را اشکار سازم.

 

سلام.سلام ای وقار ای مظهر اعلای وجود تویی که همه ی افراد بشر را دوست

میداری.

 

و به هنگام نا امیدی همه را تسلی می بخشی .

 

خداوندا مرا کمک کن.قلبم را با نور ایمانت تقویت کن.به نیکو کاری تشویقم کن

 

.شکهای غریب کوچک را از من دور نگاه دار.

 

تو را ای ابدیت دوست میدارم.

 

خدایا اهدنا الصراط المستقیم.

 

و در این لحظه های پهناور مینشینم و در مقابلت سر به سجده می اورم.

 

چقدر پر جلالی که من را به ارامش می رسانی.تو ارامش روحی.

 

اخر شامگاهان فرا رسیده و قطرات اشک از چشمانم جاری است.

 

رو به سوی تو دارم.ای اولین و ای اخرین سعادت زندگی ام.

 

                                 امین

 

   و اشهدو ان لااله الاالله و حده لا شریک له.

 

هرگز نگاه خورشید اینقدر مهربان نبود.

 

(انشایی بود که من در سال 84 در راهنماییم اول شدم و)

 

دوشنبه 19 شهریور ماه سال 1386

یاد گرفته ام که نه زمان؛        

بلکه عشق مرهم همه ی زخم هاست.                

که اسان ترین راه برای رشد و تعالی؛

دوستی با افراد باهوش تر و ممتازتر از خود است.

که فردی که به دیدار ما می اید؛

استحقاق لبخندی از جانب ما را دارد.

که چیزی شیرین تر از خوابیدن در کنار کودکمان

و حس کردن برخورد نفس انها به گونه های ما نیست.

که زندگی سخت است و من سختر از ان.

که زمانی که تصمیم به تلافی کردن می گیرید؛

تنها به فرد مقابل اجازه میدهید که به ازار دادن شما ادامه دهد.

 

شنبه 17 شهریور ماه سال 1386

که صدایت را در باد میشنوم

و نفست به تمامی جهان حیات می بخشید

صدایم را بشنو

من به دانایی و قدرت تو نیازمندم

مرا چنان کن که همواره اماده باشم

تا با چشمانی خیره به سوی تو ایم

و ان هنگام که زندگی همچون غروب رنگ می بازد

روح من بدون شرمساری به سوی تو اید.

   1      2      3    >>