ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - شهریور 1386

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386

هیچ می دانی؟؟؟!!!!!!!!!!!!

که مهمترین وجه تمایز پدیده ها از هم در نحوه ی مواجه ی ان ها با حوادث است؟

ممکن است اهنی باشی؛که باران زندگی برایت زنگ افرین؛

یا بلبلی که نسیم اش نغمه افرین؛
و یا ابری که برقش غرش افرین باشد؛

باران و نسیم و برق؛از هر کوی و برزنی میگذرند؛

و این تویی که اهن یا بلبل یا ابر هستی؛

پس این تویی که زندگی را به زندگی وامیدارد؛

و نه او تو را...

                              تقدیم به همه ی بلبلان؛اهن ها و ابرهای زندگیم...

چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

خانواده؛نگاه فردی است از چشمان دیگری؛

و تهییدی است بر تمامیت؛

و اینکه تو او را و او تو را؛

انگونه که هستی بپذیرد.

و رودخانه ی پر اشوب تغییر؛

تنها در ساحل تو قدم گذارد؛

خانواده بازسازی قصه ادم و حوا؛

و جایگاه بی قراری اهریمن است؛

در خانواده است که دیدار اشکار؛

با خود مسیر می گردد؛

و گوش های بی ذهن و ذهن های بی گوش؛

توامان در ان حضور دارد.

چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

انجا که من میتوانم من باشم؛

و تو میتوانی تو باشی؛

و ما میتوانیم ما باشیم؛

و من میتوانم رشد کنم؛

و تو میتوانی رشد کنی؛

و ما میتوانیم رشد کنیم... .

و انجا صمیمیت حضور دارد... .

چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

یاد گرفته ام که بهترین کلاس درس در جهان؛پای حرف بزرگان نشستن است.

که ارام بخش ترین احساسات از نگاه کردن؛به بچه ای که به ارامی در اغوش شما خوابیده بوجود می اید.

که مهربان بودن مهم تر از بر حق بودن است.

که هرگز نباید هدیه ی کودکی را رد کرد.

که اگر هیچ کاری نتوانستم برای کسی انجام دهم؛حداقل او را دعا کنم.

که گاهی همه ی نیاز یک انسان دستی نگاه دارنده؛و قلبی فهیم است.

چهارشنبه 14 شهریور ماه سال 1386

مردان خردمند در مواقع خطر سکوت می کنند.

یک روز شیری از گوسفندی پرسید:ایا دهانم بو میدهد؟

گوسفند گفت:بله.

شیر او را درید.

بعد از گرگی همان سوال را کرد.

گرگ گفت:نه.

شیر او را هم بخاطر چاپلوسی اش پاره پاره کرد.

تا اینکه نوبت به روباه رسید.

و همان سوال را تکرار کرد.

روباه گفت:من سرما خورده ام و نمیتوانم بویی را حس کنم؛و این چنین ازاد شد...

یکشنبه 11 شهریور ماه سال 1386

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد...خیلی زود.

هیچکس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم که خیلی خوب چقدر زود تبدیل میشود به خیلی بد.

افتاب...تبدیل شد به سایه؛به باران.

شور و شوق...تبدیل شد به لذت؛به درد.

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز... خیلی زود.

با "تا ابد"شروع شد.

و ابد تبدیل شد به گاهی؛به هیچ وقت.

و"مرا دوست داشته باش"تبدیل شد به"جایی هم در (قلبت)برای من در نظر بگیر".خیلی زود.

خیلی خوب...زودتر از انکه فکر میکردیم تبدیل شد به خیلی بد...خیلی زود.

اگر هیچکس به تو نگفته باشد؛حالا دیگر باید بدانی که خیلی خوب؛خیلی زود تبدیل میشود به خیلی بد.

                                       "خیلی زود"            

 

شنبه 10 شهریور ماه سال 1386

اگر خداوند صد هزار گونه خنده می افرید اما رسم اشک ریختن را نمی اموخت؛قلب حتی تاب ده روز تپیدن هم نمی اورد...

گریه چه نعمتی است واقعا؛برای انکس که قلبی دارد...

جمعه 9 شهریور ماه سال 1386

گذشته کتابی است که باید بارها خواند و از ان تجربه اموخت.

اینده کتابی است که اکنون توسط تو نوشته میشود.

بکوش تا انچه می نگری بعد از خواندنش لذت ببری.

به کسانی که کتاب گذشته شان را بارها خواندند و از ان تجربه گرفته اند و به کسانی که کوشیدن و کتاب اینده شان را نوشته اند و از ان لذت برده اند.

                           تقدیم به...

                                                                                ngn.R

<<    1      2      3    >>