ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - مهر 1386

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

اهسته گلبرگ را ناز کردم و از ارزوهایم برایش گفتم و قطره اشکی به یادگاری بهش دادم...

صبح که از خواب بلند شدم گلبرگ نبود فکر کنم رفته بود تا از ارزو هایم به خدا بگه شاید براورده کنه...

اخه خودم بهش گفتم اما نکرده.!.

امیدوارم که این بار بکنه...!!!

شما هم اگر که ارزو داشتید به گلبرگ گلتان بگویید شاید بره پیش خدا و بهش از ارزوهایتان بگوید.

 

جمعه 27 مهر ماه سال 1386

روحی در درون توست که به لمس ستارگان توانست.

نیرویی در توست که می تواند به هدفهایت برساندت؛

و رویاهایت را جامه ی عمل بپوشاند.

از سرزنش دیگران و رقابت و تصمیم های نادرست؛بیم به خود راه مده.

از هر تجربه باید دانشی اندوخت.

به خود ایمان داشته باش و با اطمینان پیش برو.

با این باور که شایسته گی خود را نشان دهی؛

درست همان گونه که افریده شده ای؛

تا وجودی یگانه داشته باشی...

جمعه 13 مهر ماه سال 1386

از وقتی که چشمم در این دنیا همه چیز را دید؛مادرم کارگر بود و پدرم نجار.

زندگی سختی داشتیم؛اما با تمام اینها محبت در خانواده ی ما حرف اول را می زد.

حتی اگه شده بود مامان و بابام بدون افطاری و شام سر بر روی بالشت که نه.؛این اسفالت های خیابان بذارند؛اما نمیگذاشتند که من و سینا برادرم؛ گرسنه بخوابیم.

اما این ماه رمضان خوب بود چون به هوای روزه بودن مردم ؛کسی انگشت به دهان نمی ماند که چرا این موقعه ظهر اینطور گرسنه نشسته اند و دارند به دستان ما که ساندویچ است نگاه می کنند.

من که خیلی نارحتم چون از یه طرف نمیخوام که دیگه کیف و کفش کلاس اولم را بپوشم و از طرفی دیگر دلم برای چشم های مادرم و دل کوچک پدرم می سوزد.

من و سینا از وقتی که فهمیدیم پدرم ورشکست شده و تنها چاره اش فروش خانه است.

از وقتی هم که خانه ار فروختیم دچار اشفتگی جمع فامیل و سرگردانی در خیابان ها شدیم.

اما اگه بگی حتی کسی گفت که اقای نصیری میخوای یه چند شبی پیش ما باشی.

اما الان دارم سر خاک مامانم با هزارتا اه و ناله از زندگیم میگم.

اخه وقتی که ۱۵ سالم بود فکر کردم که ازدواج با مردی پولدار فقط میتونه برای من رویا باشه.

اما حالا میبینم که اگه درس می خواندم الان دیگه وضع ام اینگونه نبود.پس بچه تو رو خدا غر نزنید.

ممنون که به حرفام گوش دادید.

(اینو خودم نوشتم ولی زندگی خودم نیستا.نظر بدید.اگه بده به بزرگیتون ببخشید اخه خوابم میاد.)

                                                           تشکر

سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386

کس نگفته ست که زندگی کار ساده ای است؛

گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.

اما با تمام فراز و فرود هایش؛زندگی...

از ما انسانی بهتر و نیومند تر می سازد.

حتی اگر در لحظه ای حقیقت انرا نیابیم.

به یاد...

که در ازردگی؛رنج از خود دور داری؛

و در دلتنگی؛بگذاری اشکهایت جاری شوند؛

و در خشم خود را رها سازی؛

و در ناکامی بر خود چیره شوی.

تا میتوانی یار ود باش.

میتوانی بهترین دوست خود باشی؛

اما به هنگام اشفتگی مرا خبر کن!

می کوشم؛بدانم چه وقت باید در کنارت باشم.

اما گاه ممکن نیست؛پس خبرم کن.

عشق بالاترین هدیه ای است که میتوانیم به یکدیگر بدهیم.

و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است که به ما ارزانی شده است.

من هر زمان و همیشه؛

تا هر انچه دارم بتو هدیه دهم.

یکشنبه 8 مهر ماه سال 1386

در قلمرو عشق انواع غریبی از انسان ها کنار یکدیگر قرار می گیرند.

افراد مادی گرا عاشق ارمان گراها میشوند.

انسان های صادق و وفادار عاشق بازیگر ها و ریاکار ها میشوند...

افراد خانه نشین پروانه ها را اسیر می کنند و به انها دل می بندند.

اگر قضیه اینقدر جدی نبود؛میشد به ان خندید...

جمعه 6 مهر ماه سال 1386

دلیل انکه از تجربیات خود درس نمی گیریم این است که بعد از خاتمه ی هر ماجرای عشقی دوباره عاشق می شویم.

{من که به این موضوع اعتقاد دارم.اما شاید کسانی باشند که بعد از خاتمه ی ماجرای عشقی شان از ان تجربه اموخته باشند.یعنی کسانی با تجربه در مبحث عشق بوده؛هستند و خواهند بود.پس برام بنویسید که شما هم اعتقاد داری یا نه؟؟؟!!!}

جمعه 6 مهر ماه سال 1386

در نشویل پرسه می زدم و ترانه می نوشتم.

و اونو برای خواننده های سرشناس میخوندم.

اونا می خندیدن و ترانه را پسم میدادن.

منتظر روزهای بهتری بودم و غذام شده بود بیسکویت

گیتارم گرو گذاشته بودم و یه بلیت خریدم.

تا سوار اتوبوس بشم و سری به خونه بزنم.

یه خودنویس قدیمی تو جوب اب افتاده بود

برش داشتم.

خودنویس کهنه.کج و کوله و دور انداختنی بود

مث خودم.

کنار خیابان نشستم و یه ترانه ی کوچک نوشتم

ترانه ای که از حال و روز و احساس مون حکایت میکرد.

اونو بردم پیش خریدارا

در یه چشم به هم زدن

زیر و بالاش کردنو خریدنو اماده شد برای ضبط

و شد پر فروش ترین ترانه !

ترانه ای نوشتم

بعد ترانه ی دیگری؛یه ترانه ی درست و حسابی

میخواستم از شادی پرواز کنم

چون می دانستم قلمی پیدا کرده ام که با ان بخت یارم شده.

ترانه ها رو کاغذ سراریز می شدن

و پولها به جیب هام

فراموش نمکینم که هرچه گیرم می امد از صدقه سر ان قلم بود.

وقتی جایزه گرمی نصیبم شد

و دوباره و دوباره یادت میاد؟

از صدقه سر ان قلم بود.

بین زنها محبوب شده بودم

و بین مردها قهرمان...

کلی پول گیر اوردم.در برنامه های تلویزیونی شرکت کردم

من و قلم بخت یار.

یه شب در ویچیتا

وقتی از سن پایین اومدم

مردم با هلهله صف کشیده بودن تا از ن امضا بگیرن

خدایا من مظهر شور و عشق ملی شده بودم.

دختر کوچولویی؛که صورتش کک و مکی بود؛گفت:

اقا.من مداد ندارم.

با قلم بخت یار خودم براش امضا کردم و اونو بهش بر گردوندم.

ساعت ۴ صبح بودکه با ترس و لرز و درد عضلات

وحست زده از خواب بیدار شدم.چون متوجه شدم

قلم بخت یارم رو گم کرده ام.