ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - آبان 1386

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 آبان ماه سال 1386

معلم ادبیاتمان گفت که بچه ها دوبند در رابطه با ظهر تابستان بنویسید...

اسمان در ظهر تابستان پر از صدای کلاغ است. صدای خنده ی بچه ها وقتی با غار غار کلاغ ها جمع می شود چقدر ازار دهنده است.

اسمان در ظهر تابستان ابی کمرنگ است با پرتو های خورشید تزیین شده است.

اسمان در ظهر تایستان پر از صدای غر زدن بچه هاست که از مدرسه گله دارند.

تابستان در ظهر پر از خنده های کودکیست که بر روی چرخ و فلک می چرخد.

ظهر تابستان پر از خاطره های رنگارنگه.

اسمان در ظهر تابستان پر از قطره های اب است که از شیرجه رفتن در یک استخر خنک حاصل میشود.

ظهر تابستان...

اما به نظر من اسمان در ظهر اییز زیباتر است...

 

جمعه 25 آبان ماه سال 1386

معلم ادبیاتمان گفت که بچه ها دوبند در رابطه با ظهر تابستان بنویسید...

اسمان در ظهر تابستان پر از صدای کلاغ است. صدای خنده ی بچه ها وقتی با غار غار کلاغ ها جمع می شود چقدر ازار دهنده است.

اسمان در ظهر تابستان ابی کمرنگ است با پرتو های خورشید تزیین شده است.

اسمان در ظهر تایستان پر از صدای غر زدن بچه هاست که از مدرسه گله دارند.

تابستان در ظهر پر از خنده های کودکیست که بر روی چرخ و فلک می چرخد.

ظهر تابستان پر از خاطره های رنگارنگه.

اسمان در ظهر تابستان پر از قطره های اب است که از شیرجه رفتن در یک استخر خنک حاصل میشود.

ظهر تابستان...

اما به نظر من اسمان در ظهر پاییز زیباتر است...

 

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

یاد گرفته ام که فرد باید مراقب باشد ؛سخنانش نرم و لطیف باشد چرا که فرد باید خود انها را بخورد.

که خنده راهی ارزان برای زیبا کردن نگاه هاست.

که به نصیحت تنها  دو زمان نیاز است.

وقتی که مورد نیاز باشد؛

و وقتی که خطر زندگی را تحریک کند.

همه دوست دارند که بر قله ی کوه زندگی کنند؛

اما رشد و تعالی هنگامی اتفاق می افتد؛

که در حال بالا رفتن از ان هستی...

 

سه شنبه 15 آبان ماه سال 1386

گفتم:ببین ام... من عاشق تو شدم.

گفت:پس خدا تو را ببخشه...

گفتم:چرا؟؟؟

گفت:اخه هرکس که عاشق من میشود اخر می میرد یا خودش را از عشق من می کشد:ولی من هستم تا ابد هستم...

بعد متوجه شدم که خودش خدا بود...

دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

ابادی عشق زمانی است که...

هنگام قدم نهادن به قصر قلبم؛گل های ذهنم را نچینی...

جمعه 11 آبان ماه سال 1386

خیلی سعی کردم مثل اسمم در دنیا بدرخشم؛همینطور هم شد؛...

اما الان که جواهر شدم دارن دوباره انگشتری برلین مرا می چسبانند...

جمعه 11 آبان ماه سال 1386

بهش گفتم که رنگ عشق رنگه اسمانه؛یعنی رنگ ابی کمرنگ...

با تعجب پرسید:پس پرنده های درش چی هستن؟؟؟

منم گفتم:انها تیر هایی هستن که همه به سمت قلب و عشق من پرتاب می کنند.

جمعه 4 آبان ماه سال 1386

میدونی ادما همه جوره و از راه های مختلفی خوشبت میشوند.

همین الان تویی که داری این مطلب میخونی یا با عشق خوشبخت شدی یا پول و یا حتی بی نیازی و ...

اره راههای مختلفی هست.

و لی میدونی من کی خوشبخت شدم ؟؟؟!!!...

زمانی خوشبخت شدم که دسته گل عروسیش را برداشتم.

اره درست خوندی من بعد از این ماجرا خوشبخت خوشبخت بود/هستم؛و خواهم بود...

پس خوشحال میشم که برام بنویسی از کجا خوشبخت شدی؟!!!!!!!!!

   1      2    >>