ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - آبان 1386

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386

کفش هایم را به پا کردم و بسوی مظهر زیبایی به راه افتادم.بر روی تخته سنگی ایستادم و به دور دستها نگریستم.

سطح پر خم و قوس سنگ پایم را اذیت میکرد اما بی اعتنایی از دردم؛از ان کاسته میکرد.بعد از لحظاتی کفش هایم را دراورده و پاچه ی شلوارم را بالا کشیدم گامی به داخل دریا برداشتم.

میخواستم بیشتر با او اشنا شوم دستانم را به ماسه ها زدم و دریا با موجی دست دوستب به من دادو بعد ارام خود را کنار کشید و مرا به داخل روحش دعوت کرد.

چشمانم را بستم و ارام ارام قدمهایی به ان گذاشتم.چه لطیف با موجهایش پاهایم را نوازش میکرد و چه زیبا پلی و راهی برایم باز میکرد و ....

ناگهان زانویی در اب زدم و دستانم را به ماسه های کف دریا کشیدم؛دانه های ریز و درشتی را حس کردم در این هنگام چیزی را به روی پاهایم حس کردم.ارم برداشتمش و با چشمان درشتم به چشمان ریزش خیره شدم.چه لاک پشت زیبایی بود.خیلی تلاش کرد که از دستم فرارا کند ولی من نگذاشتم و در نهایت خود انرا به اعماق دریا رساندم.

دوباره با خیره شدن به قایقهایی که بر روی اب با اواز زیبای موج دریا می رقصیدند به راه افتادم.

خورشید لحظه به لحظه؛ارام به ارام به اغوش دریا باز میگشد و اسمان هر لحظه تاریکتر می شد مانند کودکی که با شوق مداد رنگیهایش را به سطح کاغذ میکشد.

ناگهان صدایی گفت:دخترم دیر شده است.

چشمانم را باز کردم و برگشتم موهایم در برابر باد به اینسو و انسو می رفتند.

به ساحل برگشتم.

هرچه به دنبال کفش هایم گشتم پیدایشان نکردم؛بطور ناگهانی حس کردم که کفشهایم را دوستم برداشته...بله درست بود!!!

کفشهایم به روی اب به اینسو و انسو می رفتند و بند هایش اشفته شده بودند.

پس من پا برهنه به جنگل برگشتم و فریاد زدم خداحافظ...خداحافظ مظهر زیبایی...

و او با دلفینی که به بیرون از اب امد برای من دستی تکان داد...

         موج اگر ساحل را دوست نداست هرگز بارای رسیدن بهش نفس نفس  نمی زد

انشا از خودم بود اولین انشایی که در سال دوم نوشتم.

<<    1      2