ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - اردیبهشت 1387

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387

نمی دانستم

غرامت تنهایی نابودیست

و هرگز فکر نمی کردم

که زندگی بی تو

این چنین سرد خواهد بود

تو کجایی؟

پنهان در کدام حفره ذهنم؟

پشت کدامین ستاره باید جستجویت کنم؟

کدام جاده به تو منتهی می شود؟

و کدامین خیال است

که تو در آن می گنجی؟

من در هرچه نیستی ست

رها شده ام

و به باور سکوت رسیده ام

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من

تن عاشق جان آمد و جان عشق تن

گه من آرم دو دست اندر گردن

گه او کشدم چو دلربایان دامن

 

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387

بچه تر که بودیم

بزرگترین آرزوهایمان را هم

می توانستیم خلاصه کنیم

در عروسک های لپ گلیمان

بزرگ تر که شدیم

حتی زمین هم

گنجایش ندارد

کوچک ترین آرزوهایمان را!!!

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387

من مدام فکر می کنم

            به این که قلب صاف تو

از نگاه پرنده ای پر است

تک تک نگاه های گرم تو

از تمام قصه های خوب

قصه گو تر است

تو پرنده نیستی

بال پر زدن

روی شانه های تو نبوده

پس بدون رفتن به آسمان چطور

دست های تو

این همه از ابر سروده؟

دست های تازه نوجوان من

خوبی تو را

درک می کند

گرچه هیچ وقت

از تو و دل بزرگ تو نگفته است

بارها

در هوای پاکی صدای تو

مثل بچه خفته است

راستی!

این تمام لحظه های خوب را

دست های تو نوشته است

من مدام فکر می کنم که قلب تو

تکه بزرگی از

قلب یک فرشته است...

دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387

اسمان سیاه بود و ستاره هایی در آن دیده می شد.به زمین نگاه کردم و به سمت اتاقم بر گشتم.درب را بستم و به سمت پنجره رفتم٬پنجره را باز کردم.همه ستاره ها بودند و ستاره من میان همه چشمکی به من زد.لبخند زدم.فکر کردم صبح بهتر است یا شب؟!!!٬صبح با تمام عددهای هفتش٬صبحی که می تواستم خود را در سطح آن ببینمو موهایم را آرایش کنم٬یا شبی که من را در آغوش می گیرد تا بخوابم!!!

دوباره به آسمان نگاه کردم و ماه را دیدم که با چاله هایش روبروی من ایستاده.

ستاره ام فریاد زد بخواب.

چشمهایم را بستم٬اما نور ستاره ها مانع به خواب رفتنم می شد.

آنها خاموش شدند و من فهمیدم صبح و شب......

*ماه بر شاخه درخت آویزان بود

                                             نورانی ترین سیب دنیا*