ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - از زندگیم...

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

تازگی ها خیلی حرف پشت سرم در اومده...

خسته شدم همه دارند سعی میکنند که قانع ام کنند اشتباه میکنم.اما من٬من فقط سعی میکنم که به آنها بفهمانم بابا من بزرگ شدم٬بذارید من هم کمی برای خودم تصمیم بگیرم...

همه فکر میکنند که راست میگویند از دوستانم گرفته تا...

هر روز کارم شده برم کلاس و بعد بیام خونه و اینترنت و کمی آهنگ گوش کنم و بعد هم کامل کردن دفتر زندگی ام....

میام یه CD میذارم تو DVD و بلند بلند شروع میکنم با Evanescence خوندن که الهام میاد و CD رو عوض میکند...!!!

تا میام کمی تنها باشم مهمون میاد...

چون که کوچک ترین عضو خونه هستم٬آنا هم خب عین منه دیگه!!!خیلی دوست داره که تنها باشه  اما من وقتی با اونم بهتره٬چون تقریبا اخلاقاش عین منه!!!

دیگه واقعا خسته شدم!از زندگی خسته شدم...

محبت دیگران دیگه برام ارزشی نداره٬فقط کسی رو میخوام که کمی بفهمتم.همه فقط به این فکرند که نصیحت هاشونو به من گوش زد کنند.

از گریه هم دیگه بدم اومده تا می خندمم میگن چقدر می خندی....

میام یه SmS بزنم به الهه میگن تو هم که شده عین...همش گوشیت دستته...

آخه این چه جور زندگییه؟؟؟!!!همه بی معرفت شدن حتی S2...

همه و همه...

چقدر این عشق لعنتی بی موقع به وجود میاد...آخه بد بختیم اینه که نمی تونم فراموشش کنم٬اما نمیخوامم که برام دردسر شه!!!نمی تونم بهش بگم که دوستش دارم...!!!ولی فکر کنم که فهمیده!فکر کنم یه جورایی بهم علاقه منده........

اصلا نمیدونم چرا عاشقش شدم؟!!!ناگهان!!!!دیدم دلمو برده٬چه عشق مسخره ای نه؟؟؟!!!...!!!

دلم واسه بچه ها خیلی تنگ شده... از صبا و آنا و فرگل گرفته تا زهره و یاس و پرستو...!!!قرار شده ۲۳ همدیگرو تو تولد ببینیم...همه دارن لحظه شماری میکنند٬دارم فکر میکنم که چه کاری انجام دهم تا الهه ناراحت نشه!

آخه عاشق محسن افشانی شده٬و تا من + دنیا مسخره اش میکنیم ناراحت میشه و میره...!!!

راستی من سال دیگه ارشد مدرسه هستم...!!!

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا...!!!!!!!!!!!!!!

آخی راحت شدم٬کمی حالم گرفته بود...!!!

ممنونم که اینو خوندید...