ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - موضوع نوشته ها و انشاهای خودم

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 7 تیر ماه سال 1387

خب٬دوباره در باد قرار گرفتم

و به هر جا که مراببرد٬با او می روم

در آفتاب تابستان می خندم و تن به آب میزنم

تا هنگامی که زنگ ساعتم بیدارم کند.

 

به هوایی سرد بر میگردم

در پی رویاهایم...

 

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

۲۳/۳/۸۷ یکی از بهترین روز های زندگیم بود

تو خودت میدونی چرا!!!

شاید که باور نکنی ولی اون موقع که داشتیم با هم حرف میزدیم

قلبم داشت از جاش می پرید بیرون

چقدر هیجان زده بودم

مثل همیشه سر وقت اومدی

از هفته پیش همش به فکر خداحافظی با تو بودم

ولی شب قبل هیجانم بیشتر بود

چون قرار بود که فرداش در آغوش بگیرمت

و دوباره صدایت را بشنوم

من یک لحظه در تو گم شدم

هیچ کس به اندازه ی خودم و خدا نمیدونست که چه حسی داشتم

خیلی ازت ممنونم

ولی میدونستم که نباید باهات خداحافظی کنم

پس چطور شد که گفتم:

به رسم همیشگی خداحافظ...

ای کاش...

خداحافظ...خداحافظ...خداحافظ

جمعه 24 خرداد ماه سال 1387

این حوالی قاصدک های خاکستری دیدنت را با اشک از خدا می خواهند.

تو زیبایی مثل پروانه تو ساده ای مثل آینه تو زلالی مثل باران و من در بطن احساس هنوز صدایی را می شنوم که تو را می خواهد...

زندگی کن؛زیبا٬ساده٬زلال و از یاد مبر که من و قاصدک ها و پروانه و آینه و باران دوستت داریم تا ابد....

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387
تو به رسم این محبت به من نگاه کن٬من به حرمت نگاه تو لبخند خواهم زد؛تو بخاطر من آهنگی بساز٬من به تقدس آّهنگت نوایی می خوانم؛تو به حسن همه خوبی ها از خطاهای من بگذر؛من بخاطر دوستی مان از تو سپاسگزار می شوم؛تو در تاریکی همه شب ها به ستاره ها بنگر٬من بخاطر تو آسمان را نقاشی میکنم؛تو را سوگند به دوستی مان به عهدت وفا کن٬تا من به حرمت وفای تو راضی به مرگ باشم...
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387

اسمان سیاه بود و ستاره هایی در آن دیده می شد.به زمین نگاه کردم و به سمت اتاقم بر گشتم.درب را بستم و به سمت پنجره رفتم٬پنجره را باز کردم.همه ستاره ها بودند و ستاره من میان همه چشمکی به من زد.لبخند زدم.فکر کردم صبح بهتر است یا شب؟!!!٬صبح با تمام عددهای هفتش٬صبحی که می تواستم خود را در سطح آن ببینمو موهایم را آرایش کنم٬یا شبی که من را در آغوش می گیرد تا بخوابم!!!

دوباره به آسمان نگاه کردم و ماه را دیدم که با چاله هایش روبروی من ایستاده.

ستاره ام فریاد زد بخواب.

چشمهایم را بستم٬اما نور ستاره ها مانع به خواب رفتنم می شد.

آنها خاموش شدند و من فهمیدم صبح و شب......

*ماه بر شاخه درخت آویزان بود

                                             نورانی ترین سیب دنیا*

پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387
دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387

مسافری که نه میرود و نه جمع توانش مجال ماندن میدهید.در سرای آشفتگی و بی نیازی

به رفتن میاندیشد و میاندیشد.از پس خاطرات غبار گرفته خود را میکاود و میجوید. غمی نیست

تنهایی برای مسافری که توشه اش عشق و امید و لحظه است.هر مکانی اینجا است در وجود

یقین.و باید در سفر به یقین رسید تا ادامه داد و ادامه داد.خلق لحظه و حرکت با شتابی از

آغوش عشقی که پوسته ی تنهایی اش بستر هر امیدی است.اینبار خویشتن را به هم آغوشی

خویش باید کشید وتابید و عشق را آفرید.تا فرزندش امید باشد و لحظه را شکافت و حلقه ی

نو -آغازین باشد برای مسافری که نه میرود و نه جمع توانش مجال ماندن میدهی.

 

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

بازهم عید آمد و ما یکسال بزرگتر شدیم.چه مسخره که بزرگ می شویم ای کاش همان کودکان خردسال می ماندیم تا دیگر زیر بار منت عشق و جوانی خم نشویم.

دنیا یکسال پیر تر شد و و قلب ها بی احساس تر...

چند سال دنبال دوست بگردیم تا کی؟؟؟

چند سال سر سفره هفت سین برای هم دعا کنیم اما با منت.

ای کاش امسال سال.......

دوستی بهترین واژه دنیاست؛پس بهترین هدیه تقدیم به همه شما برای ۱۳۸۷

<<    1      2      3      4    >>