ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - موضوع نوشته ها و انشاهای خودم

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 10 اسفند ماه سال 1386

من گل سرخی هستم در زیر توده ای از برف سرد؛مانده ام به امید آفتاب که شاید بتابد و مرا بیرون کشد.مانده ام به امید لگد کفشی که روی من حکاکی کند و یا بچهای برای درست کردن آدم برفی؛برف را از روی من بردارد که شاید کمی غنچه هایم را ببینم که شاید بتوانم تگاه کنم به یخ ها و عکس خود را در آن ببینم.به امید تابستان باید در زیر خاک بمانم تا شاید کودکی با کیف شنایش من را برای مادرش ببرد.

اما به امید این همه حرف هنوز هم در زیر برفها منتظر...

جمعه 10 اسفند ماه سال 1386

در آن روز من دارم کتابی برای استادم می نویسم تا از طرز نوشتن من آگاه شود.فکرم برای کنکور مشغول است؛مدام کتاب از استادم گرفته و مشغول خواندنش می شوم.استادم بعضی کارهیم را ایراد می گیرد و من را آماده می کند تا صحیح تر بنویسم.می خواهم با گرفتن (nice book)به آنهایی که انشاهایم را مسخره می کردند؛نشان دهم من می توانم بهترین باشم.کتابهایی خوهم نوشت تا همه بخرند و با شوق و ذوق و یا غم و اندوه آنرا به اتمام برسانند.خوهم داستان زندگیم را نوشت تا بچه های نا امید مثل من دوباره امیدوار شوند.می خواهم کتابهایم را برای بچه های مستضعف ببرم و به عنوان هدیه به آنها دهم.زمانی را تصور می کنم که یکی از کتابهایم را خود فیلم کرده و دیگر در همه جا معروف شوم؛روزی را در ذهنم تجسم می کنم که پوسترم در تمام کتابفروشی ها باشد شاید انطور بتوانم برای مادرم افتخاری بزرگ باشم و لی نمی خواهم آنقدر معروف شوم که ناگهانی از ذهن مردم پاک شوم.کتابهایی عجیب برای هرکس که مشکلی ذر زندگیش دارد تا بخواند و چاره ای پیدا کند.کتابی که مردم با فهم خوانده و در نهایت برایشان یک رازی آشکار شود.بعد از اتمام اینها کلی کار دیگر دارم؛می خواهم برای دخترانم نیایش و ستایش دو کتاب بنویسم.یک کتاب هم برای صبا می نویسم تا بخرد و بفهمد که چقدر دوستش داشتم.اما دارم فکر می کنم اگر من اینکاره نشدم چی؛آن موقع چی کار کنم؟؟؟؟

                                                                  شاید بهترین افراد نباشم

                                                 شاید لایق ترین هم نباشم

                                                               اما یک چیز را بهتر از دیگران آموخته ام...

                                                  آن هم هنر خود بودن است..............

جمعه 3 اسفند ماه سال 1386

هر روز با صدای زنگ بچه ها را می بینم که به سرعت به طرف در می دوند و جیغ می زنند آخ جون ناهار...

وقتی که وارد حیاط می شوم می توانم کاملا از طرز رفتارشان بفهمم که چقدر گرسنه هستند.

میز ها با صدای قیژ و قوژ به این سمت آن سمت حیاط می روند.

راستی اون یاس که داره برام دست تکان می ده تا بروم سر میز.

روی میز حدودا انواع و اقسام غذا ها دیده می شود.از لوبیا و عدسی گرفته تا ماکارونی و ساندویچ کالباس.

روی میز کاهو؛سس و انواع حبوبات را می بینیم.

همه با ولع قاشق های بعدی را در دهانشان می گذارند.در صف بوفه همه یکدیگر را هل داده تا سریعتر غذاها را در غنچه های دهانشان بچپانند.

اما وقتی زنگ می خورد همه بدو بدو با دستمال های دماغی از ترس ناظم ها میز ها را پاک کرده و به سمت کلاسها می روند...

 

دوشنبه 22 بهمن ماه سال 1386

چشم های درشتی دارد و وقتی که می خندد لپهایش مانند زمانی که خورشید به پشت کوهها و تپه ها می رود؛چشمهایش را می پوشاند.

بینی نسبتا درشت و دایره مانندی دارد.از چهره اش معلوم است بسیار شاد است اما وقتی که تحقیر آمیز آدم را نگاه می کند؛چشمهایش از حدقه بیرون زده و سر تا پای من را نگاه میکند.

اما از حالاتش معلوم است که مهربان است اما فکر نکنم بخواهد کسی از احساساتش با خبر شود این را می توانیم از حالات صخبت کردش بفهمیم.

 

وصف دریا را به برکه گفتم:برکه مرا خیالباف پنداشت.

وصف برکه را به دریا گفتم:دریا مرا هذیان پنداشت.

جمعه 25 آبان ماه سال 1386

معلم ادبیاتمان گفت که بچه ها دوبند در رابطه با ظهر تابستان بنویسید...

اسمان در ظهر تابستان پر از صدای کلاغ است. صدای خنده ی بچه ها وقتی با غار غار کلاغ ها جمع می شود چقدر ازار دهنده است.

اسمان در ظهر تابستان ابی کمرنگ است با پرتو های خورشید تزیین شده است.

اسمان در ظهر تایستان پر از صدای غر زدن بچه هاست که از مدرسه گله دارند.

تابستان در ظهر پر از خنده های کودکیست که بر روی چرخ و فلک می چرخد.

ظهر تابستان پر از خاطره های رنگارنگه.

اسمان در ظهر تابستان پر از قطره های اب است که از شیرجه رفتن در یک استخر خنک حاصل میشود.

ظهر تابستان...

اما به نظر من اسمان در ظهر اییز زیباتر است...

 

جمعه 25 آبان ماه سال 1386

معلم ادبیاتمان گفت که بچه ها دوبند در رابطه با ظهر تابستان بنویسید...

اسمان در ظهر تابستان پر از صدای کلاغ است. صدای خنده ی بچه ها وقتی با غار غار کلاغ ها جمع می شود چقدر ازار دهنده است.

اسمان در ظهر تابستان ابی کمرنگ است با پرتو های خورشید تزیین شده است.

اسمان در ظهر تایستان پر از صدای غر زدن بچه هاست که از مدرسه گله دارند.

تابستان در ظهر پر از خنده های کودکیست که بر روی چرخ و فلک می چرخد.

ظهر تابستان پر از خاطره های رنگارنگه.

اسمان در ظهر تابستان پر از قطره های اب است که از شیرجه رفتن در یک استخر خنک حاصل میشود.

ظهر تابستان...

اما به نظر من اسمان در ظهر پاییز زیباتر است...

 

پنجشنبه 3 آبان ماه سال 1386

کفش هایم را به پا کردم و بسوی مظهر زیبایی به راه افتادم.بر روی تخته سنگی ایستادم و به دور دستها نگریستم.

سطح پر خم و قوس سنگ پایم را اذیت میکرد اما بی اعتنایی از دردم؛از ان کاسته میکرد.بعد از لحظاتی کفش هایم را دراورده و پاچه ی شلوارم را بالا کشیدم گامی به داخل دریا برداشتم.

میخواستم بیشتر با او اشنا شوم دستانم را به ماسه ها زدم و دریا با موجی دست دوستب به من دادو بعد ارام خود را کنار کشید و مرا به داخل روحش دعوت کرد.

چشمانم را بستم و ارام ارام قدمهایی به ان گذاشتم.چه لطیف با موجهایش پاهایم را نوازش میکرد و چه زیبا پلی و راهی برایم باز میکرد و ....

ناگهان زانویی در اب زدم و دستانم را به ماسه های کف دریا کشیدم؛دانه های ریز و درشتی را حس کردم در این هنگام چیزی را به روی پاهایم حس کردم.ارم برداشتمش و با چشمان درشتم به چشمان ریزش خیره شدم.چه لاک پشت زیبایی بود.خیلی تلاش کرد که از دستم فرارا کند ولی من نگذاشتم و در نهایت خود انرا به اعماق دریا رساندم.

دوباره با خیره شدن به قایقهایی که بر روی اب با اواز زیبای موج دریا می رقصیدند به راه افتادم.

خورشید لحظه به لحظه؛ارام به ارام به اغوش دریا باز میگشد و اسمان هر لحظه تاریکتر می شد مانند کودکی که با شوق مداد رنگیهایش را به سطح کاغذ میکشد.

ناگهان صدایی گفت:دخترم دیر شده است.

چشمانم را باز کردم و برگشتم موهایم در برابر باد به اینسو و انسو می رفتند.

به ساحل برگشتم.

هرچه به دنبال کفش هایم گشتم پیدایشان نکردم؛بطور ناگهانی حس کردم که کفشهایم را دوستم برداشته...بله درست بود!!!

کفشهایم به روی اب به اینسو و انسو می رفتند و بند هایش اشفته شده بودند.

پس من پا برهنه به جنگل برگشتم و فریاد زدم خداحافظ...خداحافظ مظهر زیبایی...

و او با دلفینی که به بیرون از اب امد برای من دستی تکان داد...

         موج اگر ساحل را دوست نداست هرگز بارای رسیدن بهش نفس نفس  نمی زد

انشا از خودم بود اولین انشایی که در سال دوم نوشتم.

سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386

کس نگفته ست که زندگی کار ساده ای است؛

گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید.

اما با تمام فراز و فرود هایش؛زندگی...

از ما انسانی بهتر و نیومند تر می سازد.

حتی اگر در لحظه ای حقیقت انرا نیابیم.

به یاد...

که در ازردگی؛رنج از خود دور داری؛

و در دلتنگی؛بگذاری اشکهایت جاری شوند؛

و در خشم خود را رها سازی؛

و در ناکامی بر خود چیره شوی.

تا میتوانی یار ود باش.

میتوانی بهترین دوست خود باشی؛

اما به هنگام اشفتگی مرا خبر کن!

می کوشم؛بدانم چه وقت باید در کنارت باشم.

اما گاه ممکن نیست؛پس خبرم کن.

عشق بالاترین هدیه ای است که میتوانیم به یکدیگر بدهیم.

و ایثار یکی از بزرگترین لذت هایی است که به ما ارزانی شده است.

من هر زمان و همیشه؛

تا هر انچه دارم بتو هدیه دهم.

<<    1      2      3      4    >>