ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - موضوع شعر

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند

جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387

نمی دانستم

غرامت تنهایی نابودیست

و هرگز فکر نمی کردم

که زندگی بی تو

این چنین سرد خواهد بود

تو کجایی؟

پنهان در کدام حفره ذهنم؟

پشت کدامین ستاره باید جستجویت کنم؟

کدام جاده به تو منتهی می شود؟

و کدامین خیال است

که تو در آن می گنجی؟

من در هرچه نیستی ست

رها شده ام

و به باور سکوت رسیده ام

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

من عاشق عشق و عشق هم عاشق من

تن عاشق جان آمد و جان عشق تن

گه من آرم دو دست اندر گردن

گه او کشدم چو دلربایان دامن

 

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387

بچه تر که بودیم

بزرگترین آرزوهایمان را هم

می توانستیم خلاصه کنیم

در عروسک های لپ گلیمان

بزرگ تر که شدیم

حتی زمین هم

گنجایش ندارد

کوچک ترین آرزوهایمان را!!!

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387

من مدام فکر می کنم

            به این که قلب صاف تو

از نگاه پرنده ای پر است

تک تک نگاه های گرم تو

از تمام قصه های خوب

قصه گو تر است

تو پرنده نیستی

بال پر زدن

روی شانه های تو نبوده

پس بدون رفتن به آسمان چطور

دست های تو

این همه از ابر سروده؟

دست های تازه نوجوان من

خوبی تو را

درک می کند

گرچه هیچ وقت

از تو و دل بزرگ تو نگفته است

بارها

در هوای پاکی صدای تو

مثل بچه خفته است

راستی!

این تمام لحظه های خوب را

دست های تو نوشته است

من مدام فکر می کنم که قلب تو

تکه بزرگی از

قلب یک فرشته است...

پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387
                            دنیای عجیبیه و ما انسانها عجیبت تر از

این دنیا.....راستی آخرش چی میشه ؟ 

 بی خیال هرچه بادا باد...

هفت شهر عشق را عطار گشت

او هنوز اندر خم یک کوچه است

وآن یکی اندر خمش گم گشته است

وآن دگر هم عاشق است و خودپرست

من در این حیرت سرا وا مانده ام

عاشق هستم ؟ واله هستم ؟ یا که مست ؟

دوشنبه 12 فروردین ماه سال 1387

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند


خواستی که به تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!





شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...





مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !





* * *




وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها...





هر روز بی تو
روز مبادا است !

 

   1      2      3    >>