ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - موضوع جمله

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387

در افسانه ها آمده است روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود خواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی یشنهادی بدهند... 

یکی از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا٬آنرا در زیر زمین مدفون کن... 

یکی دیگر گفت:آنرا در زیر دریاها قرار ده... 

و سومی گفت:راز زندگی را در کوهها قرار ده... 

ولی خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم٬فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود انرا بیابند.در حالی که من میخواهم راز زندگی در دسترس بندگانم باشد... 

در این هنگام یکی از فرشتگان گفت:فهمیدم کجا!!!٬ای خدای مهربان٬راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن ان باید به قلب خود رجوع کند... 

و خداوند این فکر را پسندید... 

(نشان لیاقت عشق)

یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

باید دوستش می داشت٬با تمام وجود.باید عشقش را با تمام وجود در چهره خود جا می داد.به آرامی گل سرخی را که در دست داشت٬به او داد٬با خوشحالی شاخه ی گل سرخ را گرفت!

او هم باید عشق را با تمام وجود در نگاهی به او ابراز می داشت.پس به چشمانش نگاه کرد.

عشق٬محبت و دوستی را می دید٬پس گل سرخ را بویید و به آرامی لبخندی زد و رفت!

مجبور بود دوستش بدارد.پس برایش دست تکان داد:

*خداحافظ٬به امید دیدار*

و رفتنش را تا انتهای جاده نظاره گر شد!

ناگهان صدای خشک کارگردان سکوت را شکست:

*کات!٬خیلی خوب بود.عالی بود.یک کم بیشتر حس بگیر*

 

 

شنبه 18 خرداد ماه سال 1387

 MY LOVE for you is mixed throughout my body...

LOVE is all we have,the only way that each can help the other...

LOVE begets love.this torment is my joy...

 I HAVE ENJOYED  the happiness of the worlds,I have lived and loved...

THERE IS ONLY one happiness in life,to love and be loved...

I LOVE THEE WITH THE BREATH,SMILES,TEARS,OF ALL MY LIFE... 

I LOVE U...

چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی. به نوجوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی. به جوانی گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت. به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟ گفت :عمر. به عاشقی گفتند : عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست.

پنجشنبه 2 خرداد ماه سال 1387

.

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

)(دست تمیز نیاز دستکش ندارد تا آن را بپوشاند.)(

)(اطمینان از درستی راه؛بستن چشم ها و پیمودن آن در تاریکی است)(

)(نا خدا قادر نیست امواج را آرام کند؛یا توفان را بشناسد)(

 

جمعه 24 اسفند ماه سال 1386

روزگار را بد ساخته اند...

                                        کسی را که دوستش داری دوستت ندارد...

 کسی را که دوستش نداری؛دوستت دارد...

    و کسی را که دوستش داری و دوستت دارد؛به رسم آیین به یکدیگر نمی رسید...

                                         و رنج این است!!!

   1      2    >>