وقتی به اسمان نگاه میکنم...

هنوز صبح نشده.باد ارام از کوچه های باریک ذهنم میگذرد.

 

صدای هیچ نفسی شنیده نمیشود.

 

گرمی بستر را رها می کنم تا روحم و اندیشه هایم همه یکی شوند تا دلم

 از تیرگی دراید.

 

شب است!

 

زمین در نگاهم کوچک است به اسمان می نگرم به سوی تویی که مظهر تنهایی هستی.

 

اوازی از تو بگوش می رسد و نامت را در قلبم می لغزاند و در دلم فریاد می زند.

 

اکنون وجودت لازم است.نه!هر لحظه وجودت لازم است.

 

خودت می دانی که جاودان ترینی.شب است!از دور ترین نقاط صدایت را میشنوم ای

عنصر بدیع هستی.

 

انقدر زیبایی که فقط میخواهم نگاهت کنم.تا به تو برسم خودت و فقط خودت.

 

دست به سوی اسمان بر میدارم تا با نگاهم بزرگترین حقایق دلم را اشکار سازم.

 

سلام.سلام ای وقار ای مظهر اعلای وجود تویی که همه ی افراد بشر را دوست

میداری.

 

و به هنگام نا امیدی همه را تسلی می بخشی .

 

خداوندا مرا کمک کن.قلبم را با نور ایمانت تقویت کن.به نیکو کاری تشویقم کن

 

.شکهای غریب کوچک را از من دور نگاه دار.

 

تو را ای ابدیت دوست میدارم.

 

خدایا اهدنا الصراط المستقیم.

 

و در این لحظه های پهناور مینشینم و در مقابلت سر به سجده می اورم.

 

چقدر پر جلالی که من را به ارامش می رسانی.تو ارامش روحی.

 

اخر شامگاهان فرا رسیده و قطرات اشک از چشمانم جاری است.

 

رو به سوی تو دارم.ای اولین و ای اخرین سعادت زندگی ام.

 

                                 امین

 

   و اشهدو ان لااله الاالله و حده لا شریک له.

 

هرگز نگاه خورشید اینقدر مهربان نبود.

 

(انشایی بود که من در سال 84 در راهنماییم اول شدم و)