کمد دیواری

اون یک کمد دیواری قهوه ای.سالهاست که اینجاست حدود ۱۱ سال.

توی کمد دیواری بزرگ است؛خیلی بزرگ طوری که به اندازه ی ۱۰ نفر چاق با هم درش جا میشوند.ولی یک بدی داره اونم اینه که درش خیلی به هنگام هر باز و بسته کردن قیژ قیژ صدا میدهد.

اون ترستاک است اخه توش خیلی تاریکه.و من از اون به عنوان یک کمد دیواری بیخودی استفاده میکنم.

امیلی!امیلی!

بله مامان؟!

وقته خوابته عزیزم.

من یک کمد دیواریه قهوه ای رنگ هستم؛که سالهاست در کنار این خانواده زندگی میکنم.

من تنها در این خانه نیستم؛بلکه کمدهای دیگری هم هستند اما انها پر استفاده اند ولی من...

من سنم بالاست یعنی فکر کنم که به جای پدربزرگ امیلی هستم.

من امیلی را خیلی دوست دارم ولی اون علاقه ی زیادی به من نداره چون اون فکر میکنه که من واقعا ترسناک هستم ولی هیچ وقت نخواسته که من را باور کنه و برای یکبار هم که شده قلب من را پیدا کند.

اون از من به عنوان یک کمد بیخودی یعنی کمدی که درش لباس های کهنه و اسباب بازی های خرابه است استفاده میکنه.

اون هر وقت در من را باز میکند شروع به غر زدن میکند که چرا این کمد اینجاست اگر الان نبود من نقاشی هایم را می زدم و یا تابلو یا قاب عکس هایم را میگذاشتم و بعد درب من را با هزار تا مشت و لگد میبندد.اخه یکی نیست که بگه بابا چرا درب من را اینطوری می بندی؟

بعدم که میگه درش صدا میده.خب تقصیر خودت است دیگه!!!

ولی با تمام اینها باید بگم که من قرار است به زودی از اینجا بروم.

یعنی بروم به خانه ی زباله ها شاید این سرنوشت صلاح من و امیلی باشه.

البته امیدوارم که اینگونه باشد که پدر و مادر امیلی همیشه به نفع اون کار میکنند.

                                          پس فعلا شب بخیر امیلی...

اینم یکی دیگه از انشاهام بودددددددددد.که اوال شد.البته برای دبستانه