من در اول پاییز زاده شدم و در اغوش مادرم با اواز زیبای باران جان گرفتم و از قطرات الماس شکل باران که در پرتو خورشید همچون دریا بودند نوشیدم و مثل یک نوزاد ادمیزاد ارام ارام بزرگ شدم.
من در اغوش مادرم تک ترین و جوانترین بودم اما حیف که...
من در ریشه های مادرم و در زیر خاک زندگی میکردم ولی حیف شد که به دنیا امدم و با دنیایی همچون اسمان و پرندگان و... اشنا شدم کاش هیچ وقت به دنیا نمی امدم و در اغوش مادرم جان نمی گرفتم کاش همیشه در میان دست های زیبا ولی شکسته مادرم نمی بودم تا غم رنج های نگهداری لانه ی سنگین ان پرنده را ببینم کاش و کاش...
ولی افسوس که دستهای شکسته ی مادرم را دیدم و یا رنج هایش زندگی را گذراندم و با ان پرنده هم نشین شدم ولی وقتی از نگاه مادرم به خودم می نگرم میبینم هیچ وقت برایش کاری نکرده ام بلکه همیشه باری بوده ام بر نوک انگشتانش و همیشه به غیر از دلواپسی و نگرانی برایش نگذاشته ام.
یادم است شبی در تاریکی پارک با صدای رعد و برق از خواب بیدار شدم و من نگران از رهایی مادرم و مادرم نگران از جدایی من.
ولی یکهو در برابر رعد و برق ما را به اغوش خود فشرد و نگذاشت حتی یکی از ما بیفتد.
ولی من که در دست بی حس مادرم زندگی میکردم در مرز افتادن از دست های مادرم بودم که یکهو مثل سرعت نور بازگشتم در اغوش مادرم وقتی دور و برم را نگاه کردم جز زمین که پر از برگ نارنجی شده بود چیزی را ندیدم و غم را در بدن نازک شکل خود جای دادم و مادرم با بوسه ای از لطافت و نرمی برگهایش من را ارام کرد و من هنوز از شدت ترس بدنم می لرزید.ولی این دوران هم گذشت.
و اما صبحی دیگر پرنده ای بر روی دل پاک من خاشاک اش را گذاشت و اما در روز ۲۳/۹/۸۵ من با صدای وحشتناک رعد و برق و قطرات باران که بر زمین می خورد بیدار شدم و دیدم که دیگر مادرم توانایی اینکه مرا به اغوش بکشد را ندارد زیرا من دیگر به زمین افتاده بودم.و در روز ۲۴/۹/۸۵ با صدای رکاب زدن پاهای دختری بر روی دوچرخه اش از خواب برخیزیدم و دیدم که به چرخهایش چسبیده ام و دیگر نمی توانم از نفس باران استفاده کنم.
اینم از داستان زندگی یک برگ تنها در یکی از روز های پاییز.
(اینم انشام بوددددددد) |