یک روز پاییزی ۲

ساعت ۵ بعد از ظهر بود.

من و نگار هم در خیابان دنبال یک اتوبوس می گشتیم.اخه تازه دانشگاه تعطیل شده بود و من ماشینم را به انا قرض داده بودم.

داشت دیرم می شد اخه می خواستم برم تولد عسل.

موبایلم هی زنگ می زد و اسمش می افتاد عسل و من میدونستم که می خواد بگه زود بیا دیگه و به همین دلیل گوشی را برنمی داشتم.

اتوبوس رسی د و من و نگار سوار شدیم.ایستگاه بعدی احساس کردم که باید پیاده شوم و بدون اینکه به نگار بگم از اتوبوس پیاده شدم.

کوچه ی ۲۳ من را به طرف خودش میکشید.من هم می رفتم همچنین ساختمان پ۴۲من را به طرف خودش می کشید.ارام درب را باز کردم و به داخل خانه قدم نهادم.همه جا را تار عنکبوت ها تعطیل کرده بودند.همینطور که می رفتم صدایی را حس کردم که از من درخواست کمک میکرد.

اخه کی توی این خرابه زندگی میکنه؟؟؟
رفتم سمت اتاق روی درش نوشته بود اتاق سارا ورود ممنوع!و یک نقاشی هم زیر اسمش زده بود.در را باز کردم اما هرچه گشتم کسی در انجا نبود اومدم که برم اما دوباره صدایی از من درخواست کمک کرد این دفعه صدا از زیر درز پنجره امده بود.رفتم جلو و دیدم برگی در بین پنجره و ایوان گیر کرده.ارام درب پنجره را باز کردم اما نرفت و ماند.

خیلی متعجب برش داشتم و یکهو صدایی دوباره گفت ممنون.

حیرت زده برگشتم اما کسی نبود.

تازه فهمیدم که برگه بود.

گفتم خواهش میکنم.اما تو نمیخوای بری؟؟؟

اون گفت:که نه.تو دستات گرمه؛مهربونه؛لطافت داره؛...و من همین جا در کنار تو می مانم و نمی روم.

من و برگ با هم رفتیم به باغ پشتی خانه و  اون داستان کودکیش را برای من تعریف کرد و به من گفت که همان دوچرخه ای که این را از مادرش جدا کرده سارا بوده و اون ۵ سال است که در بین پنجره و ایوان گیر کرده چون سارا و خانواده اش از اینجا رفته اند.

الان ۱۰ سال از دانشگاه من میگذرد و من دارم سوار ماشین میشوم ات این دفعه به خانه ی عسل برسم.و به یاد کوچه ی ۲۳ از ماشین پیاده میشوم و به سمت خانه ی فرگل با پای پیاده حرکت میکنم البته برگ پاییزی هم در کیفم است...