در نشویل پرسه می زدم و ترانه می نوشتم.
و اونو برای خواننده های سرشناس میخوندم.
اونا می خندیدن و ترانه را پسم میدادن.
منتظر روزهای بهتری بودم و غذام شده بود بیسکویت
گیتارم گرو گذاشته بودم و یه بلیت خریدم.
تا سوار اتوبوس بشم و سری به خونه بزنم.
یه خودنویس قدیمی تو جوب اب افتاده بود
برش داشتم.
خودنویس کهنه.کج و کوله و دور انداختنی بود
مث خودم.
کنار خیابان نشستم و یه ترانه ی کوچک نوشتم
ترانه ای که از حال و روز و احساس مون حکایت میکرد.
اونو بردم پیش خریدارا
در یه چشم به هم زدن
زیر و بالاش کردنو خریدنو اماده شد برای ضبط
و شد پر فروش ترین ترانه !
ترانه ای نوشتم
بعد ترانه ی دیگری؛یه ترانه ی درست و حسابی
میخواستم از شادی پرواز کنم
چون می دانستم قلمی پیدا کرده ام که با ان بخت یارم شده.
ترانه ها رو کاغذ سراریز می شدن
و پولها به جیب هام
فراموش نمکینم که هرچه گیرم می امد از صدقه سر ان قلم بود.
وقتی جایزه گرمی نصیبم شد
و دوباره و دوباره یادت میاد؟
از صدقه سر ان قلم بود.
بین زنها محبوب شده بودم
و بین مردها قهرمان...
کلی پول گیر اوردم.در برنامه های تلویزیونی شرکت کردم
من و قلم بخت یار.
یه شب در ویچیتا
وقتی از سن پایین اومدم
مردم با هلهله صف کشیده بودن تا از ن امضا بگیرن
خدایا من مظهر شور و عشق ملی شده بودم.
دختر کوچولویی؛که صورتش کک و مکی بود؛گفت:
اقا.من مداد ندارم.
با قلم بخت یار خودم براش امضا کردم و اونو بهش بر گردوندم.
ساعت ۴ صبح بودکه با ترس و لرز و درد عضلات
وحست زده از خواب بیدار شدم.چون متوجه شدم
قلم بخت یارم رو گم کرده ام. |