ارزو

از وقتی که چشمم در این دنیا همه چیز را دید؛مادرم کارگر بود و پدرم نجار.

زندگی سختی داشتیم؛اما با تمام اینها محبت در خانواده ی ما حرف اول را می زد.

حتی اگه شده بود مامان و بابام بدون افطاری و شام سر بر روی بالشت که نه.؛این اسفالت های خیابان بذارند؛اما نمیگذاشتند که من و سینا برادرم؛ گرسنه بخوابیم.

اما این ماه رمضان خوب بود چون به هوای روزه بودن مردم ؛کسی انگشت به دهان نمی ماند که چرا این موقعه ظهر اینطور گرسنه نشسته اند و دارند به دستان ما که ساندویچ است نگاه می کنند.

من که خیلی نارحتم چون از یه طرف نمیخوام که دیگه کیف و کفش کلاس اولم را بپوشم و از طرفی دیگر دلم برای چشم های مادرم و دل کوچک پدرم می سوزد.

من و سینا از وقتی که فهمیدیم پدرم ورشکست شده و تنها چاره اش فروش خانه است.

از وقتی هم که خانه ار فروختیم دچار اشفتگی جمع فامیل و سرگردانی در خیابان ها شدیم.

اما اگه بگی حتی کسی گفت که اقای نصیری میخوای یه چند شبی پیش ما باشی.

اما الان دارم سر خاک مامانم با هزارتا اه و ناله از زندگیم میگم.

اخه وقتی که ۱۵ سالم بود فکر کردم که ازدواج با مردی پولدار فقط میتونه برای من رویا باشه.

اما حالا میبینم که اگه درس می خواندم الان دیگه وضع ام اینگونه نبود.پس بچه تو رو خدا غر نزنید.

ممنون که به حرفام گوش دادید.

(اینو خودم نوشتم ولی زندگی خودم نیستا.نظر بدید.اگه بده به بزرگیتون ببخشید اخه خوابم میاد.)

                                                           تشکر