من گل سرخی هستم در زیر توده ای از برف سرد؛مانده ام به امید آفتاب که شاید بتابد و مرا بیرون کشد.مانده ام به امید لگد کفشی که روی من حکاکی کند و یا بچهای برای درست کردن آدم برفی؛برف را از روی من بردارد که شاید کمی غنچه هایم را ببینم که شاید بتوانم تگاه کنم به یخ ها و عکس خود را در آن ببینم.به امید تابستان باید در زیر خاک بمانم تا شاید کودکی با کیف شنایش من را برای مادرش ببرد.
اما به امید این همه حرف هنوز هم در زیر برفها منتظر... |