با تمام وجود

باید دوستش می داشت٬با تمام وجود.باید عشقش را با تمام وجود در چهره خود جا می داد.به آرامی گل سرخی را که در دست داشت٬به او داد٬با خوشحالی شاخه ی گل سرخ را گرفت!

او هم باید عشق را با تمام وجود در نگاهی به او ابراز می داشت.پس به چشمانش نگاه کرد.

عشق٬محبت و دوستی را می دید٬پس گل سرخ را بویید و به آرامی لبخندی زد و رفت!

مجبور بود دوستش بدارد.پس برایش دست تکان داد:

*خداحافظ٬به امید دیدار*

و رفتنش را تا انتهای جاده نظاره گر شد!

ناگهان صدای خشک کارگردان سکوت را شکست:

*کات!٬خیلی خوب بود.عالی بود.یک کم بیشتر حس بگیر*