دلتنگی واسه مدرسه...!!!

امسال قراره که مدرسه ام عوض بشه!!!

خیلی ناراحتم٬خیلی....

قراره از دوستانم٬معلمهایم٬...جدا بشم!!!

از الان دلم واسه تخته ی کلاسمون تنگ شده...واسه زمانی که می رفتیم اردو و با گچ های صورتی٬سفید٬زرد و آبی روی تخته جمله های عاشقانه می نوشتیم...

واسه زمانی که آلوچه می گرفتیم و می ریختیم روی همدیگه....!!!

واسه اون موقع ها که سر زنگ فیزیک همه با ادب تمام می شستیم و سر زنگ ادبیات و ریاضی کلاس رو هوا بود...

واسه گریه های افسانه و کیمیا بابت نمره های ۱۵٬۱۶...

واسه خنده های خودم با یاس و پرستو و صبا و افسانه بابت موضوع های چرت و پرت!!!

واسه زمانی که سر زنگ کلاس ها با مهسا پاستیل می خوردیم و یه بار خانم عباسی مچمون رو گرفت...

واسه اون زمانی که با پرستو شلوارمون رو می کردیم تو جوارابمون و بلند بلند می خندیدیم...

واسه اون روزی که سر زنگ هنر با بچه ها گریم کردیم و خانم سیدنیا دعوامون کرد و از اونجا به بعد هر ترم باهامون بدتر می شد...

واسه ۲۲ آذر که هی به بچه می گفتم کادو یادتون نره و ۲۴ که اومدم مدرسه و بچه بهم نارنگی له شده و قاطی شده با خاک +آدامس خرسی دادن و کلی حالم رو بهم زدن...

واسه زنگهای نماز که که من جوراب بچه ها رو بر میداستم و با یاس مینداختیم تو یقه ی بچه های دیگه و آخر سر زنگ نماز رو دو در می کردیم و میرفتیم تو کلاس...

واسه دلشوری های زمانی که مقنعه ی یکدوممون گم میشد یا درس نخونده بودیم...!!!

واسه زمانی که با نقش بازی کردن سر دلدرد کلاس ریاضی رو دو در کردم...!!!و هفته ی بعد ریاضیم شد ۱۶...

خیلی خوش میگذشت خیلی...!!!البته اینا همه شیطونیهامون بود...

اصلا دوست ندارم مدرسه ام عوض شه!!!

مخصوصا الان که با الهه توی یک کلاس افتادیم....صبا هم که مونده!!!

همه ی بچه ها دیروز SmS زدن و گفتن که خیلی بی معرفتی که نیومدی...اما اونا هیچی از دلیل رفتن من نمیدونن....

فقط دارم دعا میکنم که یه جوری همین جا بمونم...

خیلی ناراحتم خیلی...

(البته من دبستان نیستم)