نمیدونم اما...

نمیدونم فردا قراره چه اتفاقی بیفتاده؟؟؟!!!...

نمیدونم از کجا باید شروع کنم و کجا تموم...

نمیدونم محبت کی رو باید جدی بگیرم و محبت دیگری رو نه!!!

نمیدونم چه کسی راست میگه...

نمیدونم دیگه کجا باید دفتر خاطراتم رو پنهان کنم؟؟؟!!!

نمیدونم به کی بگم که...

نمیدونم چه کسی حرفم را از اعماق وجودش می شنوه و باور میکنه...

نمیدونم کی تو دوستی قراره تا آخر راه معرفت داشته باشه...

نمیدونم چرا همه فقط منتظرند که من ازشون سراغی بیگرم؟؟؟!!!

نمیدونم....واقعا نمیدونم...

نمیدونم وقتی یه نفر بهم میگه که دوستم داره چی بهش بگم؟؟؟

نمیدونم چه جوری جلوی احساستم رو بگیرم؟؟؟!!!...

نمیدونم چه جوری باید آدمای خوب و بد رو از هم جدا کنم؟؟؟

نمیدونم دیگه چه کاری انجام بدم تا زندگی کمی به من هم لبخند بزنه...

میدونی دردسر های زندگیم از کجا شروع شد؟؟؟

8سالم بود هنوز معنی بعضی از حرف ها رو نمیدونستم,هنوز معنی بعضی از کارهارو نمیتونستم حس کنم....

هنوز همه ی دندانهایم نیفتاده بود...هنوز وقتی می خندیدم مامانم قربونم میرفت و میگفت خیلی خوردنی شدیا عشق من...هنوز عاشق این بودم که صبح ها موهایم رو دو گوشی ببندم و زود برم بیرون تا سر کوچه با مهسا و نگار و محبت منتظر سرویس کرم رنگ مدرسه ی رازی باشیم...

از اون موقع زندگیم مثل زندگی یه دختر 20 ساله بود...همون سختی ها و همون خوشی ها...

نمیتونستم بعضی از مشکلات رو درک کنم....

نمیخوام زیاد بگم که چی شد اما هرچی شد زودتر بزرگم کرد,هرچقدر دیرتر میگذشت انگار زودتر بزرگ میشدم...

.

.

.

تا الان...!!!بازم هست...بازم مشکل دارم حتی بیشتر هم شده...!!!

اما سعی میکنم تا باهاش کنار بیام سعی میکنم تا بتونم موفق بشم...من از پس مشکلاتم بر میام....قول میدم...نه به شما ها...به خودم قول میدم تا هرچیزی که باعث کندی حرکتم میشه نابود کنم...

میدونم که اگه الان بیماری عشق تو وجودم نبود خیلی جلوتر بودم اما از امشب تصمیم گرفتم که اون رو از کارهای دیگرم بیرون کنم...

فقط به کمی تنهایی نیاز دارم...فقــــــــــــــــــــط

خیلی دوستون دارم...