ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - جور وا جور...

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 21 شهریور ماه سال 1386

دیروز تیری در اسمان رها کردم.

تیرم بر سینه ی ابری نشست که ارام می گذشت.

ابر از اسمان افتاد و روی ساحل جان داد.

دیگر هرگز تیری رها نخواهم کرد.

 

غم انگیز ترین صحنه ای که در عمرم دیدم

دارکوبی بود که بر درخت پلاستیکی نوک می زد.

دارکوب نگاهی به من کرد و گفت:دوست من!درخت هم درخت قدیمی!.

 

می خواهم بخوابم.

خدایا مرا ببخش!

و اگر در خواب مردم

تمام اسباب بازیهایم را بشکن؛

تا بچه ی دیگری از ان ها استفاده نکند.امین!

 

مادر بزرگ؛تاب را فرستاد.

خدا نسیم را.

تکان دادن تاب هم با خودم.

حالا درخت را چه کسی می اورد؟!

 

پوست من گندم گون است؛

سفید و زرد و صورتی است.

چشمهایم سبز و ابی و خاکستری است؛

شبها نارنجی هم میشود.

موهایم بور و بلوطی و خرمایی است.

وقتی خیس است به نقره ای هم میزند.

اما در قلبم رنگ هایی است؛که هیچکس تا کنون نساخته است.!!!