ღ♥دختری با دامن حریر♥ღ - آسمان

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1387

اسمان سیاه بود و ستاره هایی در آن دیده می شد.به زمین نگاه کردم و به سمت اتاقم بر گشتم.درب را بستم و به سمت پنجره رفتم٬پنجره را باز کردم.همه ستاره ها بودند و ستاره من میان همه چشمکی به من زد.لبخند زدم.فکر کردم صبح بهتر است یا شب؟!!!٬صبح با تمام عددهای هفتش٬صبحی که می تواستم خود را در سطح آن ببینمو موهایم را آرایش کنم٬یا شبی که من را در آغوش می گیرد تا بخوابم!!!

دوباره به آسمان نگاه کردم و ماه را دیدم که با چاله هایش روبروی من ایستاده.

ستاره ام فریاد زد بخواب.

چشمهایم را بستم٬اما نور ستاره ها مانع به خواب رفتنم می شد.

آنها خاموش شدند و من فهمیدم صبح و شب......

*ماه بر شاخه درخت آویزان بود

                                             نورانی ترین سیب دنیا*